تبليغاتX
سکوت بشری

اجبار
چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 22:59
دیگر توان ادامه دادن بر من واجب نیست.

شاید خستگی و شاید کوفتگی اشکها نمی گذارند گریه کنم و شاید هم دیگر از اشکهایم نیز خجالت می کشم.

نمی دانم!


تو هم با ما نبودی

اما باش ای عزیز

باش تا خستگی از من بگریزد....

باش تا بغض مرا رها کند تا بشکند تا بمیرد...

من نا امید

من بی آتیه

من بی اشک

من پر آه

چه کنم؟

امید با تو بودن نیز گریخت

من ماندم و این تن مریض نگاه تو


مستر!

من مجنون، لیلی من می شوی؟!


نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
ستاره سالهاست که مرده...
شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 9:37
دست خط او هنوز هم هست اما دیگر توفیری به حالم نمی کرد چرا که ازسینه ام بیرون رفته و دیگر باز نمی گردد. من خسته و آهسته از کنار خاطرات بلند می شوم و به سوی پنجره می روم.

نه! پرده را کنار نمی زنم...

پس پرده ریباترین لحظه ی انتظار است. انتظار چشمها برای رفتن پرده...

برای باز شدن درهای زندگی به سوی چشمهای دل

و چه سخت است خندیدن بی تو!

و جارو کردن اعتقادات کهنه و آمدن نوروز عقاید.

برای تو که از من گریختی با دلیل یا بی دلیل!

هرچه هست با تو بود این بیداد رفاقتتتتتتتتتتتت.....

تو عشق نبودی اما آواز آدمیت را در گوشم پشت صفحه ی اس ام اس سرودی.

فقط همین بود و همین و همین.....

اگر ستاره ای را به دوستی خواندی

 و پاسخی نشنیدی

بدان که ستاره سالهاست مرده!

نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
من
سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ساعت 21:0
من ازین خسته ام که می بینم

تیرگی هست و شب چراغی نیست

پشت دیوارهای تو در تو

هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
بی وفا
شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 23:40
دست ما از طلب یار شکست

قلب ما باز به نگاهی نشست

آن که روزی ز در خانه ی ما روی نداشت

باز به آن جرعه نگاهش گسست

من سلامی کنون می فرستم به برش

آن که روزی غرورم به پیمانه شکست

از تب و تاب دلم خواهم گفت

که تو ای روی پری، روی ما، روی نشست

اشک آلوده ی خویش روی لب یارم بود

لیک به رضایم، که جزئم، به کلش پیوست

نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
و بار دیگر خستگی نشئت می گیرد
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ساعت 17:35
بر روی دوش ما سخنی ایستاده است و آن خستگی ست. شاید بتوان او را به پایین رهنمود کرد اما این کار ساختگی ست چرا که خستگی از بودن زاییده شود و بودن از یک فکر درست وشاید هم غلط.

سلام!

نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
تا ته کوچه ی شک...
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ساعت 14:50
شک همان لرزش اعتقادات است که گاهگداری به سراغمان می آید و افکارمان را خانه تکانی می کند و سپس یا با خنده و یا با گریه ترکمان می کند. این ما هستیم که می مانیم و باید جستجو کنیم که آیا افکارمان زنده مانده یا نه!؟! این ما هستیم که به یکبارگی ته قلبمان خالی می شود و احساس خلا فکری می کنیم.

آری به درستی که زندگی تجربه ایست برای تلخی ها و شیرینی ها و ترجمه ایست از یک متن قدیمی برای نسل فردا...

این نسل، نسلی که هنوز نیامده و اصلا ممکن است نیاید،اما به هرحال مسئولیتی بر دوش ما نهاده که ما ازآن بی خبریم. این مسئولیت همان توضیح شک است... شکی که منتقل کننده ی آن ما هستیم!

شک، نسل، مسئولیت... حال از خود می پرسید که اینها باهم چه کار دارند؟ پاسخ:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
حقارت
سه شنبه هشتم تیر 1389 ساعت 9:32
تا حالا شده تحقیر شده باشی؟

نمی دونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چه بلایی بدتر از اینکه مجبور باشی به خاطر خواسته هات تحقیر بشی در صورتی که حقته که اونارو داشته باشی!

خواســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درکش واسه خیلی ها سخته اما من عادت کردم به چیزایی که بهشون دل می بندم دل نبندم چون نمی رسم.

دلبند چیزایی که بهشون دل می بندی نشو...

چون مثل ماهی از دستات لیز می خورن یا اینکه می پرن!!!

نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
شب آرزوها
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 ساعت 13:35
 

خب...

امشب باید یه آرزویی رو ازته قلبم کنم که شاید قلبم اونو نمی طلبه. یه آرزویی که هیچ وقت منتظرش نبودم . شاید آرزوی مرگ، شاید ...

اما زندگی به آرزو یا آرزوهای من اهمیتی نمیده این رسم روزگاره که باید سازگار باشی و شرایط رو ناخواسته قبول کنی شرایطی که اصلا عین جبره................

جبر...جبر جبر جبر جبر جبر جبر!

شاید همه ی این اتفاقات مال روزگار نیست مال ندونم کاریه خودمونه که گند می زنیم و گند می زنیم و بعد می گیم هی روزگار!

امشب اصلا نمی دونم چه دعایی باید بکنم ،چون آرزویی ندارم. آرزوهام در حد توان خدا نیست...

کفره؟؟؟ خب کفر می گم . مگه نمی تونم نگم؟

آره ... حرصم گرفته و خدا نمی خواد و به صلاحم نمی دونه که آرزومو برآورده کنه .

طبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند/

که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد/

ز هرجا بگزرد تابوت من غوغا بپا خیزد/

چه سنگین بگذرد این مرده از بس آرزو دارد...

نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
عصیان خدا
دوشنبه دهم خرداد 1389 ساعت 14:54
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را
  ف.فرحزاد
نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |
آخرش
چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 ساعت 10:46
درد من اينبار از تو نيست از خود من است كه تو را در قلبم پروردم.

تو لياقتشو نداشتي

تو نتوانستي مرا با قلبت درك كني.

تو ندانستي كه عشق به چه معناست

از آدم و عالم شاكييم به جز يكي

به جز تو كه مرا فراموش كردي

و قلب مرا با سكوتت پاره پاره كردي

اين است توفيق عشق

مي دانم كه هوس نبوده!

اين هم نقطه هاي انتهاي جمله هايم كه فراموش كردم بگذارم.

..........................

نوشته شده توسط حانیه | موضوع: | لینک ثابت |